
در دل، عطش عشق خدایی ما راست | دیوانۀ وصلیم و جدایی ما راست (قیصر امین پور) | |
بهرام که گور می گرفتی همه عمر | دیدی که چگونه گور بهرام گرفت (خیّام) | |
بگفت از سور کمتر گوی با مور | که موران را قناعت خوش تر از سور (پروین اعتصامی) | |
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را | مُهر لب او بر در این خانه نهادیم (حافظ) | |
زد به دلم در آتشی، عشق بتی که نام او | زُهره و آفتاب را زَهره به آب می کند (نظامی) | |
هر که گوید کلاغ چون باز است | نشنوندش که دیده ها باز است (سعدی) | |
تا روانم هست نامت بر زبان دارم روان | تا وجودم هست خواهد بود نقشت در ضمیر (سعدی) | |
غم خویش در زندگی خور که خویش | به مرده نپردازد از حرص خویش (سعدی) | |
آسمان صاف و شب آرام / بخت خندان و زمان رام / خوشۀ ماه فروریخته در آب / شاخه ها دست برآورده به مهتاب (فریدون مشیری) | ||
وه چه بیگانه گذشتی، نه کلامی نه سلامی | نه نگاهی به نویدی، نه امیدی به پیامی (شفیعی کدکنی) | |
به مُلکِ جَم، مشو غرّه که این پیران رویین تن | به دستانت به دست آرد، اگر خود پور دستانی (خواجوی کرمانی) | |
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق | مژه بر هم نزند، گر بزنی تیر و سنانش (سعدی) | |
مرا زمانه ز یارم به منزلی انداخت | که راضی ام به نسیمی کز آن دیار آید (یغمای جندقی) | |
ای دلیل دلِ گم گشته، خدا را مددی | که غریب ار نبرد ره، به دلالت برود (حافظ) | |
ای بسا شاعر، که او در عمر خود، نظمی نساخت | وی بسا ناظم، که او در عمر خود، شعری نگفت (محمد تقی بهار) | |
گر تیغ برکشد که محبّان همی زنم | اوّل کسی که لاف محبّت زند، منم (سعدی) | |