چیستا

بانک سوال نگارش 1 دهم، کتاب درسی درس دوم: عینک نوشتن

- 3سوال
نگارش 1 دهم کتاب درسی
نسخه 1402 - صفحه 33 - سوال 1
نوشته های زیر را بخوانید و فضای حاکم بر آنها (عینی و ذهنی) را مشخص و دربارۀ پاسخ خود استدلال کنید.
متن یک
هر فاصله خودش حکم یک دیوار را دارد. فاصله جزءِ همان دیوارهایی است که بیشتر مانع است تا محافظ. فاصله ها گاهی آن قدر زیادند که هیچ دیواری به پهنای آنها نمی رسد. بعضی ها به جای فاصله، کلمۀ جدایی را به کار می برند. بعضی ها هم جدایی را سبب فاصله می دانند و بعضی ها فاصله را علّت جدایی می پندارند. در هر صورت، جدایی و فاصله هر دو دیوارهایی هستند که مانع مهر ورزیدن می شوند. دیوارهای دیگری هم داریم که به مراتب از دیوارهای سنگی و آهنی سخت ترند. دیوارهایی چون قهر، نفرت، بدبيني، حسادت و... که هرگاه کاشته می شوند، باعث فاصله و جدایی می گردند. این دیوارها دیده نمی شوند؛ امّا بدتر از دیوارهای واقعی هستند. اگر جنس دیوارهای واقعی از آجر است، جنس این دیوارها، خودخواهی و غرور، طمع و بدبینی و نظاير اينهاست که گاه، خراب شدنی نیستند. قفس، چه سیمی، چه چوبی، چه بزرگ و چه کوچک یک دیوار است؛ زیرا بین پرنده و پرواز فاصله انداخته است.
شاید داستان آن پرنده را شنیده باشید که قفس بزرگی به اندازۀ یک شهر برایش ساختند؛ داخل قفس بزرگش درخت کاشتند؛ استخر درست کردند؛ بهترین دانه ها را جلویش گذاشتند؛ برایش لانه درست کردند؛ امّا همچنان غمگین بود. تا اینکه درِ قفس را باز کردند و او شادمان پرواز کرد. چه دیواری قطورتر و سنگی تر از قفس می توان تصوّر کرد؟!
«تنبلي» هم یک دیوار است. تنبلي، پديدۀ بسیار مرموزی است که گاه گاه بی خبر به سراغمان مي آيد و دیوار می شود، بین انسان و نشاط و سرزندگی اش. دیوار تنبلي از آن دیوارهایی است كه مانع مي شود، انسان به زندگی شاداب و فرح بخش، دست يابد.
متن دو
كلاغي قار زد و از روي درخت كاج خانۀ همسايه پركشيد و نشست روي تاجي ماشين. مرد جوان، توي چشم هاي كلاغ كه درشت و مژه دار بود، چيزي ديد... كلاغ روي پاهاي بلند و لاغرش جَستي زد. بلند شد و كمي دورتر نشست و به دانه هاي باراني كه در چاله اي جمع شده بود، نوك زد. جواني به زحمت، دستگيرۀ سرد ماشين را گرفت و كشيد. كلاغ دوباره پر زد و روي ديوار نشست.(تیله های شکستۀ زرد)
متن سه
مراد بلند شد و از نردبان آمد پايين. افسار گاو را گرفت و از درِ خانه بيرون رفت. از كنار نخل گذشت. زير چشمي، نگاهي به آن انداخت. برگ هاي ريز و سبز سرو تكان مي خورد. باد تكانشان مي داد. سايه اش، كوچه و نصف باغ رو به رويش را گرفته بود. گنجشک ها توي آن جیک جیک مي كردند. لكۀ نازك ابري سفيد گوشۀ آسمان داشت از هم باز مي شد و چند تا بچّه توي كوچه گردوبازي مي كردند. (نخل، هوشنگ مرادی کرمانی)
متن چهارم
آه، چه شب ها! اي پنجرۀ گِردِ اتاقك من، اي دريچۀ بسته، چه شب ها كه از تختخوابم به سويت نگريستم؛ در حالي كه با خود مي گفتم: اينك هنگامي كه رنگ اين چشم به سپيدي بگرايد، سپيده خواهد دميد؛ آنگاه از جا برخواهم خاست و اين رنجوري و ملال را از خود خواهم راند و سپيده، دريا را خواهد شست و ما در سرزمين ناشناخته پهلو خواهيم گرفت. سپيده دميد بي آنكه دريا از آمدنش رنگ آرامش به خود گيرد؛ زمين هنوز دور بود و انديشۀ من بر چهرۀ موّاج آب ها در نوسان. منقلب شدني كه از موج هاي دريا ناشي مي شود و تمامي بدن، آن را به ياد مي سپارد. با خود گفتم: آيا خواهم توانست انديشه اي به اين دكل لرزان كشتي بياويزم؟ اي موج ها، آيا جز آبي كه در باد شبانه به اين سو و آن سو پراكنده مي شود، چيزي نخواهم ديد؟ (مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید)