چیستا

بانک سوال نگارش 1 دهم، کتاب درسی درس ششم: نوشته ذهنی2 سنجش و مقایسه

- 3سوال
نگارش 1 دهم کتاب درسی
نسخه 1402 - صفحه 91 - سوال 1
نوشته های زیر را بخوانید و مشخّص کنید نویسنده برای نوشتن آنها چه چیزهایی را با هم مقایسه کرده است؟
متن یک
جنگ واژه ای سه حرفی است. صلح هم سه حرف دارد؛ امّا واژۀ جنگ خشک و خشن است. صلح نرم و ناز. رنگ جنگ سیاه است و بالاتر از سیاهی رنگی نیست. صلح، سپیدجامه است. مثل کوه های بلند در زمستان كه بهاري سبز را نويد مي دهند.
زیرِ عَلمَ جنگ، دشمنان خیمه زد ه اند و زیر بیرق صلح، دوستان. بعید می دانم کسی، دشمنی را بر دوستی ترجیح دهد. سعدی هم بر همین باور است که می گوید:
پای در زنجیر، پیش دوستان
بِه که با بیگانگان در بوستان
جنگ با خودش چه می آورد: ناشکیبی، ناآرامی، زلزله؛ اما صلح همراه با شکیبایی، آرامش و سادگی است. صدای آژیر آتش نشانی، نمودی از جنگ و اضطراب است. صدای رسای اذان، پیغامی برای صلح و دوستي با خلق و خداست.
اگر بخواهیم برای جنگ، هیبت جانوری را فرض کنیم، فکر می کنيم، دیو مناسب باشد. برای صلح هم سیمای رستم، برازنده است.
گرگ و برّه هم می توانند نمایندۀ خوبی برای جنگ و صلح باشند. ناز بودن برّه با چنگ و دندان گرگ چه نسبتی دارد؟چوپان ني مي نوازد، گوسفندان در دشت پراكنده مي شوند و علف به دهان، به نواي چوپان گوش مي دهند؛ امّا ناگهان گرگ سر مي رسد و گلّه وحشت مي كند. چوپان از جا مي خيزد و موسيقي زيباي ني به هي هي و واي ، واي بدل مي شود.
اگرچه در تمامی جنگ ها انسان حاضر و ناظر است؛ امّا ذات انسان با جنگ همخو نیست. گاهی جنگ مانند مهمان ناخوانده به سراغ انسان می آید. مثل سیل و زلزله که یک دفعه، خانۀ آرامش آدمی را فرومي ريزد و آن را مثل سيل با خودش مي برد. فرشته ها صلح دوست هستند و سكوت را دوست دارند. البتّه جنگ اگر در راه آرمان و اعتقاد باشد، مانند هر سختي و رنج، جنبه هاي سازنده هم دارد؛ انسان را آبديده مي كند و روح او را مي پرورد و پالايش مي كند.
متن دو
ديدن به هنر نيست، به دانش هم نيست. مرغ ها هم مي بينند. موش ها هم مي بينند. گوسفندها و گرگ ها هم مي بينند. آدم ها هم مي بينند. آدم ها گاهي مثل مرغ ها مي بينند، گاهي مثل موش ها، برخي همچون گوسفندان و برخي مانند گرگ ها. پس ديدن به هنر نيست، به دانش هم نيست. حتّي به آدم بودن هم نيست.
مرغ ها هستي را نقطه نقطه مي بينند. هر نقطه اي یك دانه ارزن، یك دانۀ گندم، یك حشرۀ مرده، يا هرچيز ديگري كه با چينه دان سازگار باشد. نقطه ها به هم نمي چسبند. لحظه ها هم. زندگي یك نقطه بيشتر نيست. يا یك لحظه. هر لحظه اي یك نقطه است. درست مثل دانۀ ارزن، يا هرچيز ديگري كه با چينه دان سازگار باشد. آن یك نقطه كه تمام شد، نقطۀ ديگر درست مانند نقطۀ قبلي است.
براي ديدن، مرغ ها استعداد آدم شدن ندارند. امّا شايد آدم ها استعداد مرغ شدن را داشته باشند.
موش ها شايد هستي را به همان تونل هاي پرپيچ وخمي مي شناسند كه همه مثل هم هستند. یك سر به انبار خوراكي ها و طعمه ها، آن سر ديگر به حريم خانه. درازي راه با طولِ زمان يكي است. رفت وبرگشت، یك زندگيِ كامل است. هر بار همان است كه پيش از آن بوده است. وقتي همه رفت وبرگشت ها مثل هم باشند، زندگي یك رفت وبرگشت بيشتر نيست.
موش ها زندگي را مي بينند، برخي آدم ها استعداد اين گونه ديدن را دارند؛ اما شايد موش ها، استعداد آدم شدن را نداشته باشند.
روزی كه گوسفند جواني را سر مي بريدند، چند تا گوسفند ديگر هم آنجا بودند. ديدم كه گوسفندها اين واقعه را نمي بينند؛ امّا علف ها را مي ديدند. گاهي آدم ها چقدر شبيه گوسفندها مي بينند.
گرگ ها، بيشتر سگ ها را مي بينند تا آدم ها را. گوسفندها هم در نگاه آنها شايد سگ هايي ترسو هستند كه بايد خفه شوند.
من نمي دانم كه آدم چگونه بايد ببيند؛ امّا اين را مي دانم كه نمي توانم نگاهم را از تاريكي ها برگيرم. زندگي برايم نقطه هاي جدا از هم نيست.
زندگي براي مرغ ها روشن و آشكار است، یك نقطه، خواه گندم يا هر چيز ديگر. زندگي براي موش ها روشن است، یك راه رفت و برگشت. زندگي براي گوسفندان هم روشن است، علف، علف، علف.
مرغ ها، موش ها، گرگ ها، سگ ها، همه انگار زندگي را مي بينند. شايد ازآن رو كه تاريكي را نمي بينند. گستره هاي روشنایي ام قايقِ كوچكي است در ظلمات بي كرانه.
ديدن به هنر نيست. به دانش هم نيست.
ديدن براي من، شايد، تقلّا كردني است در ظلمات به سمت روشنايي.